حسن ابراهيم حسن ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

42

تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى )

پادشاه حبشه داشت اين تقاضا را نپذيرفت . سيف پسر ذى يزن بنزد منذر پادشاه حيره رفت كه در آنروزگار تابع دولت ايران بود و از او خواهش كرد كه ويرا بدربار كسرى انوشيروان ببرد . وقتى بحضور كسرى بار يافت از او خواهش كرد كه يمن را از دست حبشيان خلاص كند . كسرى بگفتار او توجهى نكرد و گفت : " سرزمين تو از كشور ما دور است و فايده آن كم است ، در آنجا گوسفند و گاو هست كه ما بدان احتياجى نداريم . " پس از آن چند هزار درهم به سيف بن ذى يزن بخشيد و او را مرخص كرد . تسلط ايران بر يمن وقتى سيف پسر ذى يزن از حضور كسرى بيرون شد عطاى وى را به ديگران بخشيد . كسرى از اين قصه خبر يافت و بار ديگر او را احضار كرد ، در اين بار سيف پسر ذىيزن در حضور كسرى سخنانى گفت كه او را بر فتح يمن يكدل كرد . براى آنكه مقدمات اين كار فراهم شود گروهى از كارآگهان گرد آمدند و بمشورت پرداختند و سرانجام ، براى آنكه يكدسته از سپاه ايران در اين راه تلف نشود در نظر گرفتند گروهى از زندانيانرا براى جنگ حبشيان بيمن بفرستند زيرا اگر زندانيان كارى از پيش ميبردند كه چه بهتر و اگر تلف ميشدند از اينراه خسارتى متوجه سپاه ايران نشده بود . بنابر اين كسرى هشتصد زندانى را بسرپرستى يكى وهرز نام ، به سوى يمن فرستاد . وهرز مردى پير و جهانديده بود چنان كه ابروانش از فرط سالخوردگى برهم افتاده بود و به زحمت چيزها را ميديد . وهرز با سپاه خود در هشت كشتى بسوى يمن حركت كرد . در هر كشتى صد كس جاى گرفته بودند . دو كشتى در راه غرق شد و ششصد كس در شش كشتى بيمن رسيدند ، وقتى يمنيان از وصول سپاه ايران خبر يافتند سخت خوشحال شدند زيرا از ستمگرى حبشيان در رنج بودند از اين رو بسيارى از آنها بسپاه وهرز پيوستند . وهرز در آغاز كار وليمه‌اى براى همراهان خود ترتيب داد و در اثناى آن شش كشتى را كه حامل سپاه بود بسوزانيد و با كسان خود گفت : اكنون دو راه در پيش داريد يا با